سلام
امشب یه قصه دارم براتون.
باربد طبق معمول داشت با موتور سیکلتش تو خیابونا چرخ می زد و دنبال سوژه بود که سر از میدان شهید اسدزاده در آورد و دور میدان را طی کرد و به بلوار ورودی رسید ناگهان اتو مبیلی را دید که لحظه ای کنترل خودشو از دست داد اما خوشبختانه حادثه ای رخ نداد. کمی که جلوتر رفت مقداری خاک وسط خیابون دید که معلوم نبود از کجا اومده.
باربد کنار خیابون پارک کرد و اومد که عکس بگیره تو همین مدت چند اتومبیل دیگه هم به سرنوشت اولی دچار شدن و به حمدالله باز هم به خیر گذشت.
باربد قصه ما هم که هنوز خاطره تلخ سال گذشته در بلوار بین الحرمین و جان باختن یکی از ماموران شهرداری را در حادثه ای مشابه در ذهن خود داشت کمی دست پاچه شد و تمرکزش را از دست داد نمی دونست این وقت شب باید به کجا مراجعه کند و خبر بدهد. در آن لحظه از خودش هم کاری ساخته نبود. تا اینکه بعد از لحظاتی به خود آمد و چند عکس گرفت و سریعا خودش را به شهرداری رساند تا کسب تکلیف کند. نگبهان شیفت، باربد را به اتاق شهردار هدایت کرد و گفت که اتفاقا شهردار با دیگر مسوولین شهرداری جلسه دارند و باربد را تا جلو اتاق شیشه ای شهردار همراهی کرد و به یکی از افرادی که اونجا بودن معرفی کردو خود به پستش برگشت. باربد هم که نگران و سراسیمه بود و برای اولین بار بود که به چنین جایی می رفت عکس را به فردی که جلو ورودی اتاق جناب استواری شهردار جهرم بود نشان داد و از خطر احتمالی گفت. آن شخص با خونسردی جواب داد که باید صبح مراجعه کنی!!! الان شهردار جلسه دارند(البته اگر هم نمی گفت باربد خودش از پشت شیشه این را می دید)، باربد هم که به خیالش دنیای واقعی هم مثل تو فیلم هاست به آن شخص گفت تا صبح ممکن است برای کسی اتفاقی بیفتد و جواب شنید الان که مسول قسمت مربوطه نیست و باید تا صبح فردا صبر کرد. باربد پرسید خب تا صبح اتفاقی نمی افتد؟ که آن شخص پاسخ داد نمی دانم ولی الان نمیشه کاری کرد. باربد گفت میشه برم آقای استواری رو ببینم و شخص گفت نه ایشون جلسه دارند. باربد حتی خود را خبرنگار هم معرفی کرد(که البته از نوع غیر رسمی است) و به عنوان خبرنگار در خواست دیدار با مهندس استواری را داد ولی باز پاسخ منفی شنید.
نا امیدانه و سردرگم و نگران از تکرار حادثه سال قبل از آنجا خارج شد و به دنبال راه حل بود شماره تماسی از مسوولین دیگر هم نداشت و یا جواب نمی دادند. تا اینکه فکری به خاطرش رسید. دوستی به نام سید علی داشت که او هم خبرنگار بود و فکر کرد که او می تواند کمک کند ولی تماسهای سید هم فایده نداشت.
تا اینکه متوجه شد اعضای شورا هم جلسه دارند سریع خود را به آنجا رساند و باز هم به در بسته خورد اما کمی متفاوت. این بار آقای بشیرزاده که از خبرنگاران جهرم هستند درب را باز کرد. باربد عکس را از روی تلفن همراه به او نشان داد و او هم گفت که اعضا جلسه مهم دارند و وقتی که اصرار باربد را دید و خطر احتمالی را حس کرد تماسی با شهردار گرفت و او را در جریان گذاشت. ولی باز دل باربد آرام نبود و به طرز عجیبی احساس نگرانی می کرد این بود که خود دست به کار شد و به خانه رفت، بیل برداشت و به محل مورد نظر رفت تا خود خاکها را بردارد. باربد رفت و مشغول شد. خاکها را برداشت و در قسمت فضای سبز وسط خیابان ریخت چون فقط یه بیل داشت و دیگر هیچ...
خاکها را که برداشت، خدا رو شکر کرد که به کسی آسیب نرسید و بر حسب وظیفه به شهرداری برگشت تا به آنها بگوید دیگر زحمت نکشند که متوجه شد جلسه تموم شده و کسی اونجا نیست این بود که به شورا رفت تا به آنها بگوید که کار انجام شده و دیگر خطری متوجه رانندگان نیست و چون هنوز جلسه تموم نشده بود به آقای بشیرزاده این را گفت و به خانه برگشت تا با وجدانی آسوده سر بر بالین گذارد... (پایان)
پ.ن:
دیشب چه خبر بود که همه جا جلسه برگزار بود؟ انتخابات یا سفر رییس جمهور؟
چه اتفاق مهمی قرار بود بیفتد که از جان انسانها مهم تر بود؟
در هر حال به شهرداری و شورای شهر خسته نباشید می گم ممنون از زحماتتون و توجه بی دریغتون به انسانها و...
این هم برای آن دسته از دوستانی که میگن تو خود برای شهر چیکار کردی که همش ایراد می گیری!!!
عکسهای این قصه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده
توسط باربد در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:36 |