غم سنگینی است

شانه ی زمین می لرزد

ایستاده روی پا خم می شود

بغضش می شکند

اشکی خشت به خشت

فرو می افتد

آوار می شود روی سرم

کودکی گم می شود

زن شیار اشک بر گونه اش می خشکد

مرد صورتش سفید می شود

آفتاب شهر ناگهان غروب می کند

من مانده ام

که این آوار چگونه بر سرمان خراب شد.

(امین شفاعت پناهی)